حكيم زجاجى
226
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز دل عاشق روى آن ماه بود * ز مهرش مه و سال گمراه بود 175 چو در بند آن سرو آزاده بود * دل و جان بر آن مهربان داده بود چو بربط زدى ، چنگ بنواختى * ز هر تن روان ، دل بپرداختى ز اول شنو حال آن نازنين * به آخر سرانجام كارش ببين كنيز جوانى بد آن ماهروى * خبر يافت آن خسرو نامجوى از آن نازنين ماه مشكيننفس * سرش گشت پرمهر و دل پرهوس 180 به جان و دل او را خريدار شد * چو نفروخت ، از عشق بيمار شد بفرمود كردن نگارى طلب * نگارى كه داند طريق طرب مگر عشق او را كند « 1 » چارهاى * كند از خرد گرد خود بارهاى بدان تا كه گردد ورا غمگسار * نشاند بر او آتش هجر يار غلامان به هر جاى بشتافتند * كنيزى دگر رودزن يافتند 185 دلاراى در رقص « 2 » بربطسراى * همش راه بودى به چنگ و به ناى گلاندام شيرينبر و لالهفام * سمن بر نگارى ، سلامه به نام خريدند آن نازنين را و برد * به مشكوى آن شاه گيتى سپرد بيامد بر شاه آن دلرباى * بزد نزد او بربط و چنگ و ناى دلش بود پر آتش و تيز و تاب * نبد تشنه را سود الا كه آب 190 چو زد رود شد مهر شه گرم [ تر ] * بشد آتش عشق او نرم [ تر ] به زر و به گوهر خريدند ماه * ببردند بازارگان را ز راه خريدند از او جان شيرين به زر * به دست آمدش ماه و پروين به زر چو بردند مه را به نزديك شاه * فرود آمد آنگاه شه نزد ماه چو [ ز ] اندازه بيرون شد آن كار و بار * برفتند قومى ز مردان كار 195 ز ناگه بر خواجهء آن كنيز * بر او نهادند بسيار چيز برش زر بىمر فرو ريختند * به زر و به گوهر برآميختند شب و روز با او به يك جاى بود * چو مهروى او عالمآراى بود نشد يك نفس دور از آن ماهچهر * ز جمله جهان بر مه افكنده مهر
--> ( 1 ) . پدر ( 2 ) . برزمص